در وصیت نامه شهید بهمئی آمده است:

شهید دن در گفت و گویی که در جبهه با همرزمش داشت،نحوه شهادتش را به صورت دقیق در خواب دید که قبل از شهادت برای همرزش تعریف کرد.

به گزارش خبر دیشموک به نقل از سایت خبری آوای ماغر؛شهید محمد طلا دن درسال ۱۳۴۱ درخانواده ای فقیر وتهیدست در روستائی دورافتاده ومحروم متولد شد . در آن زمان در روستای محل تولدشان هنوز دبستان نبود وچندسال از سن تحصیلش می گذشت که در روستای دره بید ممبی دبستانی تاسیس می شود و شهید پا به مدرسه می گذارد.

اما مدرسه رفتنی که باید برای آن کانون گرم و پرمحبت خانواده عشایری کوچ روی خود را برای ادامه تحصیل رها کند و جدا از آنها درس بخواند ؛این روند چهار سال طول کشید و شهید به خاطر مشکلاتی که داشت درس را در پایه چهارم رها کرد و به خانه بر می گردد .

شهید دن بعد از ترک تحصیل بلافاصله به خانه عشایری خود برگشت و تشکیل خانواده داد اما به خاطر فقر و جبران هزینه های خانواده در شهرهای دیگر به کارگری مشغول شد.

شهید دن سال ۶۲ زندگی شخصی را رها کرده و خود را برای گذراندن دوره خدمت سربازی به حوزه نظام وظیفه بهمئی معرفی می کند.

دوره آموزشی خدمت سربازی را در پادگان توپخانه اصفهان گذراند و بعد از آن عازم جبهه های جنگ ۸ سال دفاع مقدس شد و ۱۵ماه در خطوط مقدم جبهه های کشور خدمت کرد.

 شهید دن بارها به دوستان و آشنایان می گفت:خداوند این خدمت را به سلامتی به پایان برسانم تا داوطلبانه به جبهه بروم ؛این حقیقت بر عده ای پوشیده بود اما بعد از اتمام خدمت مقدس سربازی  به خانه آمد و مدتی بعد برای دو فرزند وخانواده اش کار می کند وقصد جبهه می کند ؛وقتی روانه جبهه شد به او گفتند: حالا نرو، گفت:به خون پاک شهدا قسم نمی مانم زیرا من طاقت ماندن را ندارم.

سرانجام با کاروان رزمندگان عازم جبهه شد. بعد از مدتی نامه می نوشت وفقط سلام واحوالپرسی میکرد ودر پایان دعا به جان امام (ره) می کرد.منطقه را ذکر نمی کرد که کسی نفهمد کجاست،شاید عده ای او را از ماندن در جبهه منصرف کنند. بعد از مدتی از او نامه نیامد چرا که مهیای ملاقات با معبود خویش بود.

مصاحبه با گلیجان حجت نسب(همسر شهید):

در سنین پایین با هم ازدواج کردیم، وقتی بزرگ شدیم ایشان قصد رفتن به جبهه های جنگ را داشت. موقع رفتن از ایشان خواستم چون با رنج فراوان بزرگ شدیم وسختی کشیدیم درصورت امکان به جبهه نرود اما ایشان گفت: من باید در راه اسلام وقرآن شهید شوم .

ابتدای رفتن به سربازی اولین فرزندمان (گل محمد) به دنیا آمد یعنی بعد از ۱۵ روز تولد گل محمد ایشان عازم خدمت سربازی شد.بعد از اتمام خدمت سربازی دومین فرزندمان یعنی زینب به دنیا آمد.

بعداز اتمام دوره خدمت سربازی یک ماه درخانه ماند سپس داوطلب جبهه های جنگ شد ؛حدود ده روز در آنجا بود وسپس در حدود دوشب به خانه برگشت وبعد از دو یا سه روز مجددا به جبهه برگشت.

 بعد از گذشت یازده روز، حدود ساعت شش بعدازظهر یکی از ماشین های دولتی که بسیجیان را به جبهه های جنگ می برد، به خانه ما آمد واعلام کردند که ایشان در عملیات فاو به شهادت رسید

درتمام مدتی که زن وشوهر بودیم هیچ گونه بداخلاقی نکرده بود،انسان مردم داری بود وکاملا حال همه را درک می کرد وبا تمام برادرانش فرق داشت.

 به آنها می گفت:موقعی که من شهید برگشتم به من افتخارکنید. به مال ومنال دنیا کاری نداشت، هرچه داشت خرج می کرد ؛با برادرانش خوب بود واز نفرت وخشم وکینه بدش می آمد.

انسانی خاکی وبا وقار بود، با پدر و مادرش مهربان بود ودر همه حال احترام همه را داشت وبه کسی بی احترامی نمی کرد.  

قبل از رفتن گفته بود که لباس سیاه نپوشید،موی سرخودرا درنیاورید، با حجاب کامل سرقبر من بیاید، به خصوص در تشییع جنازه ام با حجاب باشید.

فقیر بودیم، سختی ها کشیدیم وبا تمام سختی ها هم ساختیم. از اینکه شهید شد قدری از دوری اش ناراحت شدیم اما وقتی شهادتش در راه حفظ اسلام وقرآن بود، خوشحالیم واحساس غرور میکنیم، افتخاری است برایمان.

او ازمال ومنال دنیا بیزار بود،  فقط عاشق شهادت بود.  از اینکه روزی مالی پس انداز کند ومقامی داشته باشد درفکرش نمی گنجید ؛تنها منتظر شهادت بود حتی قبل از رفتن عین این حرف ها را زده بود .

وقتی که شهادتش توسط لندکروز دولتی اعلام شد، کاملا بیهوش شدم.موقع دفن در قبر به ایشان نگاه کردم از قسمت پیشانی پانسمان بود وآنجا محل اصابت تیر بود آخرین خداحافظی ها در قبر بود درحالی که اشک می ریختیم وعزیزترین فرد زندگی ام را از دست دادم با ایشان خداحافظی نمودم.

درمورد بچه ها به من گفت آنها را بزرگ کنید وبا جان ودل از آنها پاسداری ومراقبت نمائید ؛آنها را تربیت نموده وهمواره آنها را به جبهه های جنگ بفرستید             

                                                                        

مصاحبه با مهنا دن (برادر شهید):

ایشان چهارسال از من کوچکتر بود خیلی با هم صمیمی بودیم هیچ زمانی  با هم درگیر نشدیم.پدرم برایش به خواستگاری رفت بعداز یکسال عروسی کرد.

عروسی ساده بود. چون در آن زمان جنگ ایران وعراق بود و هر روز از گوشه و اطراف بانگ شهید وشهادت می آمد، عروسی در فضایی غمگین و به دور از تجملات وشادی بود.

در ایام مرخصی از جبهه ها شهید می آوردند، همیشه می گفت: ای کاش من هم مثل این ها شهید می شدم وآرزوی دیرینه اش بود.سرانجام در منطقه عملیاتی فاو به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوی دیرینه اش رسید.

مصاحبه با کلو رایینه مقدم(همرزم شهید):

از حوزه ممبی با هم اعزام شدیم وبه هفت تپه لشکر ۲۵ کربلا رفتیم. مدت ۱۵ روز در آنجا ماندیم پس فرمانده گردان مجید کریمی اعلام نمود که هرکس جان برکف برای اسلام است پشت سر من بایستد ؛شصت وچهار نفر پشت سر ایشان ایستاد،من وشهید محمد طلا دن در دسته پشت سر ایشان ایستاده بودیم.به هرکدام یک نارنجک داد واز ماخواست آن را به طرف دره پرتاب کنیم ما هم آنرا پرتاب نمودیم.از فرمانده گردان پرسیدیم باید چکارکنیم ایشان واضح گفت:جهت خنثی کردن مین از شما استفاده می شودوباید راه را برای دیگران بازکنید.پس صبح روز بعد شصت وچهار نفر راباهم  به خط کرد.

بعد از دوره آموزشی مینی بوس  ها اماده شدند ما سوار شدیم وبه هرکدام ۲۰ روز مرخصی دادند وآمدیم .مدت ۱۵ روز ماندیمو بعد از آن به جبهه برگششتیم.

رفتیم سریک تپه و داشتیم با هم  شوخی می کردیم که ایشان گفت: “من دیشب خواب دیدم از ناحیه سر و پیشانی زخمی می شوم و بعد از آن شهید می شوم.”، گفتم عملیات فعلا نیست اما گفت:به شیرمادرم حتما شهید می شوم ، پس هوای بچه هایم را داشته باشید.

بعد از چند روز آقای محسن رضایی با هلیکوپتر آنجا آمد وگفت:لشکر جهت عملیات آماده باشید ودستور عملیات داد مارا شام دادندوگفتندوصیت نامه بنویسید وداخل کوله پشتی بگذارید.ماهم نوشتیم.  شام خوردیم.مینی بوس ها آمدند گفتند بچه ها جای حرفی نیست مطلقا صحبت نکنید،سیگار نکشید وکاملا سکوت نمائید.

به چهارشیر اهواز رفتیم سپس به آبادان اعزام شدیم، هنوز شب بود، آبادان بمباران شده بود که پیاده شدیم ودرسکوت کامل در نیمه مسجدی ماندیم پس سوار مینی بوس به سمت خسروآباد آبادان رفتیم.چندروز در آنجا ماندیم.

بعد از چهار روز دوباره به خط شدیم وفرمانده گردان آخرین حرف ها را به ما زد.

ساعت یازده شب لشکر ۲۵ کربلا قصد حرکت داشت.شهید محمد طلا با یکی دیگر از همرزمان با لباس شخصی درقایق نشستند وبه فاو رفتند. بعد از یکسری عملیات عقب نشینی کردیم،لشکر ۲۵ به پشت خط برگشت و گردان دیگر جای آن را گرفت ؛یکی از گردان ها درمحاصره دشمن بود که شهید محمد طلا وحسین زرمنده ویک نفر دیگر در این عملیات شهید شدند.

بعد ازاینکه جسد شهید محمد طلا را آوردند،من خودم آن را دیدم که دقیقا طبق خواب صادقانه شهید، از پیشانی تیر خورده بود.

شهید محمدطلا درموقع رزم شجاع ونترس بود اما در حالت عادی شوخ بود،اهل عبادت ونماز بود و هیچ وقت نماز را فراموش نکرد.

بخشی از وصیت نامه شهید:

مادر عزیزم! … خواهرانم را راهنمایی کنید که بی حجابی نکنند و همیشه در نمازهایت امام امت را دعا کن و به یاد شهیدان انقلاب اسلامی باش.

نماز ستون دین است.هرگز از نماز سرپیچی نکنید چون در آن دنیا (مهم ترین) چیزی که از ما می خواهند،تنها نماز است.

اگر شهید شدم لباس سیاه نپوشید که دشمنان اسلام سرافراز شوند،اگر میخواهید لباسی بپوشید. لباس سبز بپوشید.

از همسر عزیزم می خواهم مثل همسران شهدا باشد و در حفظ انقلاب کوشا باشد و تا بچه هایم بزرگ شدند آنها را روانه جبهه کند تا رزمندگان را یاری کنند.

تصاویر ضمیمه:

انتهای پیام/